محمد ماهان محمد ماهان ، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

ماه زندگی ما

آغاز رفتن به مهد کودک

1392/10/9 14:13
نویسنده : مامان عاطفه
510 بازدید
اشتراک گذاری

خداحافظی از خونه زندایی ..

طی مذاکرات انجام شده به این نتیجه رسیدیم که شما گل پسری باید بری مهد کودک ..

و خیلی زود این تصمیم عملی شد و شما در مهد کودک بردیا خان پسر خاله نازنین به نام مهد کودک پارس ثبت نام شدی و امروز روز سوم بود که به مهد میرفتی ..

و اینکه من میدونستم شما پسر خیلی خیلی خوب هستی و اصلا نه گریه میکنی و نه اذیت میکنی و همین طور هم بود ... شما مثل همیشه عالی بودی

تنها تفاوتی که متوجه شدم گریه های بهانه گیرانه شب  و نیمه شب در خوابت بود که با بغل کردن های مداوم من آروم میشی نمیدونم چه حسی داری که اینطوری با بغض گریه میکنی ولی در هر حال این تغییر و پای مهد کودک رفتن میزارم چون شدیدا بغلی شدی و فقط هم دوست داری بغل من باشی

بابا و یا کس دیگه نمی تونه گریه های بغض دار شما رو آروم کنه ..ناراحت

در طول روز خوبی و مشکلی نداری حتی وقتی بابا میاد دنبالت هم خوبی اماشبها موقع خواب این گریه های گاه و بیگاه نشون دهنده اینه که تو گل پسرم متوجه شدی که از محیط امن خونه دور شدی ...

امیدوارم خیلی خیلی زود به این قضیه عادت کنی و بتونی امنیت لازمو به دست بیاری

صبحها تا ساعت ٩ کنار مامانی ... ساعت ٩ شما رو تحویل میدیم و ساعت ٣٠/٤ باباشمارو از مهد میگیره و میائید دنبال من .. که این سه روز هم شما خواب بودی تا رسیدیم خونه و بیدار شدی و از خوشحالی جیغ میکشیدی که خونه هستی ...

از لحاظ غذا خوردن هم زیاد مشکلی نداشتی و خدا رو شکر مربی ات رو دوست داری و باهاش ارتباط خوبی برقرار کردی..

تازه گاهی بردیا جون هم میاد بهت سر میزنه ..

خوبه دیگه شما هر جا هستی یا هلیا خانم هست یا بردیا خان ... این خودش خیلی خوبه دیگه پسر مامانچشمک

ماهان مامان شما شش ماه و بیست و یک روزه بودی که مهد کودک را افتتاح کردیماچ

کوچولوترین کودک مهد کودک ...

اینم چند عکس ::

قبل از رفتن به مهد کودک لباس پوشیدی ولی باید اول صبحانه بهت بدم عسلم

در راه رفتن به مهد کودک در بغل بابایی

البته باید بگم که شال و کلاهه سر شما کار دست خود مامانه که وقتی شما مسافر شکم مامان بودی بافتم که سرم گرم بشه ..

و اینم تلاش جدید شما برای چهار دست و پا شدن

اینجا خونه مامان محبوبه بودیم و داشتی برای دایی علی که باهات حرف میزد خودتو لوس میکردی

و عصرها بعد از خروج از مهد کودک و به محض وارد شدن در خانه شیطنتهای شما گل پسری شروع میشه

و بعدش هم از روی راکر افتادی پائین بدون هیچ عکس العملی به روی خودت نیاوردی و شروع کردی سینه خیز رفتن و بازی کردن ..

اینجا هم افتتاح صندلی غذا ::

بزار بخورمش ببینم چه مزه ایه ؟!!متفکر

جنسش چیه این صندلیه ؟؟!!

آخ جون از اینجا هم میشه TV ديد نیشخند

بلاخره شما رو باید یه جایی بزارم بتونم برم به کارام برسم یا نه ؟؟کلافه

و گاهی اونقدر خسته میشی که خیلی سریع خوابت میبره

و اینجا هم به دلیل خوردن شیر خشک بیومیل پلاس ٢ شما لپاتون گل گلی شده و مجبور به تعویض مجدد شیر خشک شدیم و دوباره نان ٢ براتون تجویز شد

و ديگه اينكه .............. عاششششششششششششششششششششششقتمقلبماچ

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

محبوبه
9 دی 92 16:19
مرد كوچلو ما همه كاراش خوشجلو خوشجله همه شيطونيهاتم مثل خودت زيباست گلم
مامان عاطفه
پاسخ
مرسي ماماني
خاطره مامان بردیا
10 دی 92 12:57
فدات شم خاله. عاشق عکس 2 و 9 و 10 شدم شدید...
مامان عاطفه
پاسخ
آره خاله جون مامانم هم عاشق عكس 9 و 10 شده چيكار كنيم ديگه !
خاله اذر مامان اميرمحمد
11 دی 92 8:42
عزيزم مباركت باشه كه به مهدرفتي ايشاله كه هميشه هميشه خوب و آقا باشي راستي بايد بهت بگم كه اون شال و كلاهي كه ماماني برات بافته خيلي خيلي بهت مياد و ناز ميشي باهاش
مامان عاطفه
پاسخ
متشكرم خاله جون
anita
11 دی 92 13:21
قربونت برم خوردنی. همه عکسات خیلی قشنگ بودن
مامان عاطفه
پاسخ
متشكرم زندايي
مامان حمیدرضا
17 دی 92 22:02
الهی فدای پسر کوچلو